فرهنگ و هنر

نقد و بررسی فیلم Wife Of A Spy؛ درام جاسوسی در مسیر انحرافی

توجه : مجله اینترنتی جی تابع قوانین ایران می باشد . تمامی مطالب درج شده در مجله اینترنتی جی ، اتوماتیک انجام میشود و کاربر انسانی در آن نقش ندارد ، در صورت وجود هر گونه محتوا نا مناسب ، یا دارای نقض از فرم انتهای مطلب ( فرم گزارش ) ما را در جریان بگذارید   

همسر یک جاسوس «wife of a spy» جدیدترین ساخته کیوشی کوروساوا که شیر نقره‌ای بهترین کارگردانی جشنواره ونیز ۲۰۲۰ را کسب کرده، درامی جاسوسی تاریخی است که با بهره‌گیری از یک روایت واقعی سعی می‌کند تقابل انواع مضامین را به نمایش بگذارد.

کوروساوا در جدیدترین اثر خود، برهه‌ی حساسی از تاریخ ژاپن را هدف قرار داده است. دوره‌ی مربوط به یکه‌تازی فاشیسم و جولان افسران جوان. در این دوره ژاپن در بخشی به نام واحد ۷۳۱ روی زنان و مردان چینی، آزمایش‌هایی غیرانسانی انجام می‌داد. ژاپنی‌ها این افراد را به یک سری بیماری مبتلا کرده و بعد آن‌ها را زنده زنده تشریح می‌کردند. سپس اندام‌های آن‌ها را بیرون می‌کشیدند تا تاثیر بیماری‌ها بر آن‌ها را مورد بررسی قرار دهند. نتیجه‌ی اعمال ژاپنی‌ها باعث مرگ تعداد زیادی از چینی‌ها بر اثر طاعون شد.

روایت این دوره هولناک تاریخ ژاپن در بستر دراماتیک کار دشواری است چرا که از یک طرف ممکن است فیلم به دام سانتی‌مانتالیزم بیفتد یا از طرف دیگر این امکان وجود دارد که نتواند با ترسیم ابعاد وسیع جنایت، بحرانی بودن موضوع را گوشزد کند. در اینجا کوروساوا یک زن و شوهر ژاپنی را به عنوان سوژه مرکزی خود انتخاب می‌کند و در ادامه سعی می‌کند فیلم را از زاویه دید زن یعنی ساتوکو پیش ببرد و درست از همین‌جاست که روایت آسیب می‌بیند. به غیر از کمرنگ بودن عناصری هم‌چون تعلیق و کشمکش در طول مسیر فیلم، شخصیت‌ها در مقام جاسوسانی دغدغه‌مند، باورپذیر نیستند. هم‌چنین میزانسن‌ها نوعی فاصله‌گذاری از روایت را گوشزد می‌کنند که همین امر باعث عدم تزریق درست اطلاعات در بخش‌های مهمی از داستان می‌شود. کوروساوا با قراردادن کاراکترهایش در بزنگاه‌های اخلاق، در تنگناهای تصمیم، انتخاب، قضاوت و عشق، سعی می‌کند داستان را در دل این حوادث تعریف ‌کند اما مشکل اصلی فیلم از جایی شروع می‌شود که مختصات شخصیت‌های اصلی با سیر صعودی دراماتیک رویدادها همخوانی پیدا نمی‌کند.

یوساکو به عنوان شخصی که در سفرش به منچوری با این واقعه هولناک آشنا می‌شود، اساسا فردی غرب‌گراست که با برخی از قوانین رسمی کشور به مخالفت می‌پردازد. مثلا  از قانون پوشیدن لباس ژاپنی سرباز می‌زند یا اینکه نسبت به قانون واردات بی‌توجه است. با این حال او قرار است در نقش یک قهرمان دست به افشاگری بزند. قهرمانی که به خاطر عدم وابستگی به کشورش فرایند کنش او نوعی دشمنی به نظر می‌رسد. در واقع به سختی می‌توان شخصی خائن را در مقام یک انسان دلسوز باور کرد و این مهم‌ترین اشکال فیلم است. هم‌چنین فیلم فاقد رویدادهایی است که به درستی خیانت به کشور را توجیه کنند. با این حال فیلم از همان اولین نما با فاصله گرفتن از موضوع، سعی در ارائه یک روایت بی‌طرفانه و در عین حال جنایی جاسوسی دارد.

در این صحنه دوربین با فاصله، دستگیرشدن فیتزجرالد توسط ماموران ژاپنی را در قاب می‌گیرد. دوربین به او نزدیک نمی‌شود تا بدین ترتیب هیچ احساسی نسبت به کنش مذکور ایجاد نشود. این فاصله‌گذاری صرفا به این دلیل صورت می‌گیرد که ما باید در بدو امر، او را در نسبت با یوساکو بشناسیم. صحنه‌ی ورود تایجی به دفتر یوساکو که با معرفی هر دو شخصیت همراه است، یوساکو را در پیش‌زمینه نورهای درخشان قرار می‌دهد تا غرب‌گرایی‌اش نسبت به تایجیِ ملی‌گرا در موضعی به حق و برتر قرار گیرد. در این صحنه دیالوگ‌ها مختصاتی از ساتوکو، همسر یوساکو نیز می‌دهند. موضوعی که کاملا روشن است محکوم کردن دولت وقت ژاپن است. دولتی که تایجی را به عنوان یکی از فرماندهان نظامی در سیستم خود دارد. از او چیز زیادی نمی‌دانیم جز اینکه عشقی نوجوانانه را با ساتوکو پشت سر گذاشته است، جدی و محکم است و کشور برایش از هر چیزی مهم‌تر است.

زمانی که دوربین برای اولین بار وارد خانه یوساکو می‌شود، نورهای درخشان پس‌زمینه به ساتوکو انتقال می‌یابند. با این تمهید فیلم‌ساز مرکز توجه را که در صحنه‌ی قبل به یوساکو اختصاص داشت به سمت ساتوکو می‌برد. حال با این پرسش مواجه می‌شویم که چرا همسر یک جاسوس از خود جاسوس مهم‌تر است؟ سوالی که فیلم پس از معرفی ساتوکو باید در ادامه سیر روایی خود به آن بپردازد. با کنش‌مند شدن ساتوکو اهمیت او سیری صعودی به خود می‌گیرد. کنش‌گری ساتوکو با عشق فراوان نسبت به همسرش همراه است تا جایی که حاضر می‌شود فومیو را به خاطر یوساکو قربانی کند.

جان تاسوکو در خطر است در فیلم همسر یک جاسوس

وقایعی هم‌چون بازگشت یوساکو به ژاپن پس از سفر طولانی به منچوری، نوع نگاه‌هایی که با فومیو رد و بدل می‌شود و تصمیم برای مهاجرت به آمریکا، گره فیلم‌نامه را ایجاد می‌کنند اما واقعه‌ای که به عنوان نقطه عطف اول به بدنه پیرنگ شکل می‌دهد، پیداشدن جنازه هیروکو در رودخانه است. یعنی همان مستخدمی که همراه با فومیو و یوساکو از منچوری به ژاپن آمده بود. در این وهله فیلم‌نامه با تخطی از الزامات ژانر جنایی، اندک دست‌مایه خود را نیز هدر می‌دهد و تایجی برای مشخص شدن واقعیت، به جای اینکه به تعقیب و گریزی مخفیانه دست بزند از همان ابتدا با احضار ساتوکو و پرسش از او زمینه کشمکش میان پروتاگونیست و آنتاگونیست را به کلی از بین می‌برد.

فشارهای روحی‌ای که این اتفاق بر ساتوکو وارد می‌کند از طریق کابوس‌های شبانه او هویدا می‌شود که خود بیانگر نوعی تنش درونی است. اما اشکال اصلی جایی خود را نشان می‌دهد که این تنش‌های درونی ما را در شناخت بیشتر نسبت به انگیزه‌های شخصی ساتوکو رهنمون نمی‌کنند. از اینجا به بعد شاهد هستیم که ساتوکو یک سوال را مدام از یوساکو می‌پرسد؛ آیا من همسر جاسوس هستم؟ حال وقتی در رفتار ساتوکو کنکاش می‌کنیم، درمی‌یابیم او از زنی ساده و خوشبخت کم‌کم دارد به انسانی دیگر تبدیل می‌شود، اما این تغییر بر اساس کدام ویژگی‌های شخصیتی او در حال روی دادن است؟ آیا می‌توان او را در مقام انسانی که می‌خواهد زندگی خود را فدای مردم دیگر کند باور کرد؟ چرا که به نظر می‌رسد افشاگری یوساکو و ساتوکو بیشتر از سر دشمنی باشد تا حس عمیق نجات دادن انسان‌ها و با خبر کردن‌شان از این جنایت. این ادعا به واسطه رفتار آن‌ها تا حدی مشهود است و در رفتار آن‌ها دغدغه‌ای مبنی بر انسان دوستی دیده نمی‌شود.

تاسوکو و تایجی در فیلم همسر یک جاسوس

حال در این میان برخی از مایه‌های داستانی‌ای که می‌توانستند رشد کنند و بستری برای ایجاد تعلیق شوند رها می‌شوند. مثلا ماجرای تعقیب‌کنندگان یوساکو به غیر از اینکه در ایجاد دلهره و ترس عقیم است، نسبت‌اش با داستان کاملا نامشخص است. این تعقیب‌کنندگان کیستند و از طرف چه کسی آمده‌اند؟ واقعا وجود دارند یا تراوشات ذهن ساتوکو هستند؟ همچنین نوعی بی‌پروایی در رفتار ساتوکو دیده می‌شود که مشخص نیست منشا آن از کجاست. او روی چه حسابی ریسک می‌کند و مدارک جنایتی را که یوساکو به دست آورده در اختیار تایجی قرار می‌دهد؟ آیا از سرنوشت تلخی که ممکن است در انتظار همسرش باشد بی‌خبر است؟ جواب ساده است؛ در اینجا با کنش فیلم‌نامه‌نویس به قصد پیشبرد داستان مواجه‌ایم نه با کنش خود شخصیت و این موضوع آسیبی جدی به بدنه پیرنگ وارد می‌کند.

در قطب آنتاگونیست با شخصیت تایجی مواجه‌ایم که قصد دارد جلوی جنایت و خیانت این دو نفر را بگیرد اما نوعی ساده‌انگاری در رفتارهای او وجود دارد. از جمله اینکه پس از متهم شدن فومیو به سادگی یوساکو را رها می‌کند و حرف‌های ساتوکو را بدون پرسش اضافی می‌پذیرد. او در روند تحقیقات خود نوعی تسامح به خرج می‌دهد تا روند فیلم‌نامه هر طور که هست به دستگیری ساتوکو بیانجامد. در این وهله فیلم از پیش‌داستان مربوط به تایجی و ساتوکو نیز استفاده خاصی نمی‌کند. صرفا داستانی در گذشته این دو شخصیت وجود داشته و حالا تمام شده است. این داستان مشترک نه به نقطه عطف دوم قوتی می‌دهد نه فیلم‌نامه را با پیچش جدیدی روبه‌رو می‌کند. التهاب صحنه‌های مربوط به دستگیری و فرار ساتوکو نیز کافی نیست و در عوض با عدم خلاقیت در طراحی دکوپاژ و میزانسن، با افت شدید ریتم مواجه‌ایم. مسئله‌ای که همدلی‌برانگیز بودن کاراکتر ساتوکو را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. در خصوص فرار یوساکو نیز این اتفاق به شکل بسیار ضعیف‌تری روی می‌دهد و او در ساده‌ترین شکل ممکن فرار می‌کند، بدون اینکه بر نگرانی مخاطب بیافزاید یا ما را درگیر سرنوشت خود کند.

در پایان، ساتوکو به تیمارستان منتقل می‌شود و سرنوشت یوساکو نامعلوم می‌ماند. در اینجا فیلم برخلاف ظاهر افشاگرانه‌اش، از کنار نتایج فعالیت‌های دو شخصیت‌ اصلی‌ به سادگی عبور می‌کند. همه چیز به نوشته‌های پایانی واگذار می‌شود و حس به کلی از بین می‌رود. نمای پایانی و تک افتادگی ساتوکو با پس‌زمینه دریای بیکران، چیزی جز بی‌نتیجه بودن اعمال آن‌ها را به تصویر نمی‌کشد.

در پایان یک سوال اساسی پیش می‌آید؛ چرا این فیلم که بیشتر میزانسن‌ها و حرکات دوربین‌اش تلویزیونی است جایزه شیر نقره‌ای بهترین کارگردانی جشنواره ونیز را تصاحب می‌کند؟ در کدام صحنه، اجرا عمل‌کردی خلاقانه دارد؟ مگر جایزه مهم در زمینه کارگردانی به دست نیاورده؟ پس کدام صحنه‌اش قرار است در حافظه تصویری تاریخ سینما ثبت شود؟

سینما-فارس

منبع




برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن